دمیتر(Demeter)

دمیتر (به یونانی: Δημήτηρ)، در اساطیر یونانی، یکی از اولمپیان و الهه حاصلخیزی است. فرزند کرونوس و رئا بود. از برادرش زئوس، پرسفون را به دنیا آورد.
نام دیمیتر به معنای مادر است . “دا” یا “گا” به معنی زمین و میتر به معنی مادر است. پس دیمیتر “مادر زمین” است. اما دیمیتر خدابانوی همه زمین نیست بلکه خدابانوی آن بخش از زمین است که حاصلخیز است و غذا تولید میکند و زمینی است که قابل کشاورزی است. به او خدابانوی غلات و ذرت هم میگویند . “دیمیترخدابانوئی با موهای طلائی گندمگون
او و دختر مچ پا باریک اش
همانطور که او بازی میکرد با دختران اقیانوس
گل می چید در دشت و چمن – گل سرخ ، ارکیده ، بنفشه ، سنبل و نرگس
بعد ناگهان اتفاقی می افتد! وقتی پرسفون بسوی گلهای نرگس میرود تا آنها را بچیند ، زمین دهانش را باز میکند و ارابه ای بزرگ با چندین اسب وحشی قوی جثه از دل زمین بیرون می آید و پرسفون را قاپیده ، بسوی خود می کشد و با خود فرو می برد
آنگاه دیمیتر شنل سیاهی را بر روی دوش خود افکند”
و مانند پرنده ای که در سرزمین های خشک و بر روی دریاها پرواز کنان در جستجوست
برای مدت ۹ روز ، روی زمین به جستجو پرداخت
با دو مشعل به دست ..
تا آنکه در روز دهم که آفتاب دمید…
هکاته او را دید
هکاته ، فرزندرائیا ی موطلائی
به دیمیتر چیزی نگفت اما از کنارش با سرعت عبور کرد
و مشعل دست را گرفت و هر دو بسوی هلیوس خدای خورشید روانه شدند”
خب طبیعی است که خدابانو دیمیتر از روی آگاهی غریزی به جستجوی فرزندش بر آمد و نیروی خود را برای پیدا کردن او بکار می بندد. هر کجا که میرود هیچکس هیچ خبری از دخترک به او نمیدهد به سراغ خدایان و خدابانو ها می رود تا از آنان بپرسد اما هیچکدام حتی پدر دخترک ، زئوس، هم چیزی نمی گوید. دیمیتر پریشان و دردمند به فغان می آید و به ویرانی خود روی می آورد و از این اندوه ، همه گندم ها و ذرت ها و کشت های کشاورزی ویران میشوند دیمیتر در حال ضجه و زاری،این بار خدایان نگران شده و به فکر چاره می افتند. این هکاته بود که با مشعل ای که علامت اوست به نزد دیمیتر میرود و میگوید من فکر میکنم صدائی شنیدم اما مطمئن نیستم بهتر است برویم به نزد پسر من هلیوس ” خدای خورشید” و از او بپرسیم،آنان به نزد هلیوس می روند و هلیوس میگوید که بله یک اتفاقی افتاد اما اینها کار زئوس است که با برادرش هادس یک قراردادی داشته و پرسفون را به او پیشنهاد کرده است. دیمیتر خشمکین تر از همیشه ، در مییابد که همگی ازجمله پدر فرزند او خدای خدایان هم به او خیانت کرده اند.
دیمیتر منزوی است و از همه خدایان که خاموش مانده بودند بیزار و بخصوص بیش از همه از پدر فرزندش ، زئوس که باعث چنین تبانی پلیدی شده بود و در نتیجه تصمیم به ترک کوه المپ گرفت . این نکته بسیار مهم است که وقتی یکی از خدایان کوه المپ را ترک کند ، همه موازنه های خدایان بهم میخورد و اثر بسیار زیادی در آنجا میگذارد.
اما در میان خشم دیمیتر ، هکاته به کمک او می آید و به او پیشنهاد میکند که او بهتر است در این شرایط تمرکز کند و فراتر از آگاهی غریزی خودش عمل کند.
دیمیتر بنا به توصیه “هکاته” ، شخصا در صدد جستجوی پرسه فون بر می آید و از راه سفر طولانی خود به جهان انسانها و میرندگان ، سعی بر بازبینی ، فعالیت و حل مسئله درباره پیدا کردن پرسفون دارد. طبیعی است که از غم هرفاجعه ، فرد می تواند دچار دو پارگی روانی شده و مانند خدابانو دیمیتر، روی به سرزمین میرندگان بیاورد و در میان آنان زندگی کند درحالیکه به آنجا تعلقی ندارد.
دیمیتر پریشان و افسرده ، در قالب پیرزنی فرتوت ، شهر به شهر به جستجوی دخترش می گردد تا آنکه در میان راه به یکی از دختران شاه کلئوس، برخورد میکند و آن دختر از او میخواهد که از نوزادی که مادرش ملکه ” ماتارینا” تازه به دنیا آورده مراقبت کند . دیمیتر خودش را به نام “داسا” معرفی میکند و به خانه آنها رفته و بعنوان دایه ، نگهداری نوزاد را در خانه شاه کلئوس می پذیرد . نوزاد که از سینه خدابانو می نوشد و تغذیه میکند ، بطور خارق العاده ای بسرعت رشد میکند. همگی از پرورش و سلامت و زیبائی نوزاد در شگفت اند. نوزاد به دایه جدیدش بسیار دلبسته است و از آغوش او جدا نمیشود. ( آغوش دیمیتر ، آغوش مادر اعظم یا خدابانو ست ) دیمیتر هم رفته رفته به نوزاد چنان دلبسته میشود که تصمیم میگیرد او را از میرندگی برهاند و به مقام خدائی برساند. مدتی میگذرد و شبی ماتارینا مادر نوزاد ، از رایحه بوی بسیار خوشی از خواب برمیخیزد و در می یابد که بوی خوشی که همه جای خانه را فرا گرفته از اتاق دایه ، (دیمیتر) می آید . از میان در به داخل اتاق می نگرد و می بیند که دیمیتر ( دایه) فرزند او را عریان روی آتش گرفته و در حال اجرای مراسمی است. دیمیتر در این حال ، در قالب خدائی خود با موهای طلائی زیبایش می درخشید. مادر نوزاد با دیدن چنین صحنه ای از شدت ترس فریاد میزند، بسوی نوزاد میرود و او را در آغوش میگیرد. دیمیتر می گوید ای مردمان میرنده ابله! شما حتی نمیدانید که چه موقع بخت به شما روی می آورد و چه هنگام از شما روی بر میگرداند. من داشتم به او بی مرگی ، جوانی و بقا ابدی هدیه میدادم…ولی حالا که او را از آتش بیرون آوردی دیگر نمیتوانم کاری بکنم و او باید مثل بقیه میرندگان ، مرگ و پیری را تجربه کند. اما دست کم او مرگی شرافتمندانه خواهد داشت زیرا که من او را شیر داده و در بازوان خود گرفته ام.
دیمیتر خانه شاه کلئوس را ترک میکند و از سرزمین میرندگان، با دلی شکسته تر به سوی کوه المپ باز میگردد و در معبد خود منزوی میشود. خدایان (خواهران و برادران دیمیتر) به استقبال او می آیند ولی هیچکدام نمی توانند پریشانی او را تخفیف بدهند. او به هیچ وجه نمیتواند آرام بگیرد و با همه سرد و خشک رفتار میکند. او خدابانوئیست که از هر طرف به او خیانت و جفا شده . پدرش کرونوس او را بلعیده و مادر از او محافظت نکرده ، بعد مادربزرگش گایا ، گل نرگس را بر سر راه دخترش پرسفون رویانیده ، پدر فرزندش، زئوس به او خیانت کرده و برادر دیگرش هادس ، فرزند او را ربوده است وخدایان دیگر هم که این ماجرا را میدانستند ، ساکت مانده بودند.
.به گفته هومر ، دخترک در هنگام ربوده شدن نام پدرش زئوس را فریاد میزند ( و نه نام مادرش را) و این فریاد را هم هکاته و هم زئوس شنیده بود اما زئوس به فریاد فرزندش پاسخی نمیدهد ( چون خودش همه این نقشه ها را کشیده بود).زمین همچنان خشک و بی حاصل مانده و هیچ گیاه و میوه ای نمی روید در انزوای این ایزد بانو.
